علیرضا قزوه در اول بهمن ۱۳۴۲ در گرمسار چشم به جهان گشود و تا دیپلم در این شهر ساکن بود. او سرودن را از هجده سالگی آغاز کرد. تحصیلاتش را در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی ادامه داد و توانست مدرک کارشناسیارشد خود را در این رشته از دانشگاه آزاد تهران اخذ کند. قزوه از سال ۱۳۷۷ رایزن فرهنگی ایران در تاجیکستان شد و در سالهای آتی موفق به دریافت دانشنامۀ دکترای خود در رشتۀ لغتشناسی از دانشگاه همین کشور شد. از سال ۱۳۸۶ نیز وابسته فرهنگی و مدیر مرکز تحقیقات فارسی در دهلی نو است. او علاوه بر شعر، در زمینۀ کارهای پژوهشی و سفرنامه نویسی نیز فعالیتهایی داشته است. برخی از اشعار او به ده زبان زنده دنیا ترجمه شده است. قزوه تا کنون با روزنامههای جمهوری اسلامی، اطلاعات، ماهنامه ادبستان و همچنین با صدا و سیما، حوزه هنری، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس و… همکاری داشتهاست.
میآیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لا به لای آتش و خون جمع کردهام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیدهام که دلم داغدار اوست
داغی چشیدهام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلی من العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
فرصت دهید گریه کند بیصدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشکها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازهٔ خود گریه میکنی
تا میرسی به مرقد عباس، یا فرات
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار میکشم
آن یوسفم که ناز خریدار میکشم
خون میرود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخمهای شعله فشان، هفت اخترند
یا زخمهای نعش علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعله ور راه شیری است
یا روشنانِ خون علی اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب میزدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب میکنی
بر نیزه، شرح سورهٔ احزاب میکنی
قربان آن نی یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن مییی که دهندش علی الدوام
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام
هنگامهٔ برون شدن از خویش، چون حسین (ع)
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریهام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضهام تمام
با کاروان نیزه به دنبال، میرویم
در منزل نخست تو از حال میرویم
ارسال نظر